تبليغاتX
سکوت(2)

سکوت(2)

دوستانه

یاد دارم در غروبی سرد سرد

یاد دارم در غروبی سرد سرد

می گذشت از کوچه ما دوره گرد ...

داد می زد :کهنه قالی می خرم

کوزه و ظرف سفالی می خرم ...

گر نداری هرچه داری می خرم ...

اشک در چشمان بابا حلقه بست

عاقبت آهی کشید بغضش شکست :

اول ماه است و نان در خانه نیست

ای خدا شکرت ولی این زندگیست؟!!

بوی نان تازه هوشش برده بود

اتفاقاً مادرم هم روزه بود

خواهرم بی روسری بیرون دوید

گفت آقا سفره خالی می خرید‌؟

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم شهریور 1389ساعت 10:32  توسط علی رضا  | 

http://delearia.ir/uploads/1337241720.jpg




یک روز سوراخ کوچکی در یک پیله ظاهر شد..

 شخصی نشست و

 چند ساعت به جدال پروانه برای خارج شدن از سوراخ کوچک

 ایجاد شده

درپیله نگاه کرد.

 سپس فعالیت پروانه متوقف شد و

 به نظر رسید تمام تلاش خود را انجام داده و

 نمی تواند ادامه دهد.


آن شخص تصمیم گرفت به پروانه کمک کند

 و با قیچی پیله را باز کرد.

 پروانه به راحتی از پیله خارج شد

 اما بدنش ضعیف و بالهایش چروک بود.

 
آن شخص باز هم به تماشای پروانه ادامه داد چون انتظار داشت

 که بالهای پروانه باز، گسترده و محکم شوند

 و از بدن پروانه محافظت کنند.


هیچ اتفاقی نیفتاد!


در واقع پروانه بقیه عمرش به خزیدن مشغول بود

 و هرگز نتوانست پرواز کند.


چیزی که آن شخص با همه مهربانیش نمیدانست این بود که

 محدودیت پیله و تلاش لازم برای خروج از سوراخ آن،

راهی بود که خدا برای ترشح مایعاتی از بدن پروانه به بالهایش

قرار داده بود

 تا پروانه بعد از خروج از پیله بتواند پرواز کند.



نکته ها:


گاهی اوقات تلاش تنها چیزیست که در زندگی نیاز داریم.


اگر خدا اجازه می داد که بدون هیچ مشکلی زندگی کنیم فلج می شدیم،

 به اندازه کافی قوی نبودیم و هرگز نمیتوانستیم پرواز کنیم.


من قدرت خواستم و خدا مشکلاتی در سر راهم قرار داد تا قوی شوم.


من دانایی خواستم و خدا به من مسایلی داد تا حل کنم.


من سعادت و ترقی خواستم و خدا به من قدرت تفکر و قوت ماهیچه داد تا کار کنم.


من جرات خواستم و خدا موانعی سر راهم قرار داد تا بر آنها غلبه کنم.


من عشق خواستم و خدا افرادی به من نشان داد که نیازمند کمک بودند


من محبت خواستم و خدا به من فرصتهایی برای محبت داد.


« من به هر چه که خواستم نرسیدم ...


اما به هر چه که نیاز داشتم دست یافتم»


بدون ترس زندگی کن، با همه مشکلات مبارزه کن و بدان که میتوانی بر تمام

آنها غلبه کنی

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم شهریور 1389ساعت 10:29  توسط علی رضا  | 

خرید معجزه

وقتی سارا دخترك هشت ساله ای بود , شنید كه پدر و مادرش درباره برادر كوچكترش صحبت میكنند. فهمید كه برادرش سخت بیمار است و آنها پولی برای مداوای او ندارند... پدر به تازگی كارش را از دست داده بود و نمیتوانست هزینه جراحی پرخرج برادر را بپردازد . سارا شنید كه پرد آهسته به مادر گفت : فقط معجزه می تواند پسرمان را نجات دهد . ....
سارا با ناراحتی به اتاق خوابش رفت و از زیر تخت قلك كوچكش را درآورد. قلك را شكست , سكه ها را روی تخت ریخت و آنها را شمرد . فقط 5 دلار . بعد آهسته از در عقبی خانه خارج شد و چند كوچه بالاتر به داروخانه رفت . جلوی پیشخوان انتظار كشید تا داروساز به او توجه كند ولی داروساز سرش شلوغ تر از آن بود كه متوجه بچه ای هشت ساله شود .
دخترك پاهایش را به هم زد و سرفه میكرد , ولی داروساز توجهی نمیكرد . بالاخره حوصله سارا سر رفت و سكه ها را محكم روی شیشه پیشخوان ریخت .
داروساز جا خورد , رو به دخترك كرد و گفت : چه میخواهی ؟ دخترك جواب داد : برادرم مریض است , میخواهم معجزه بخرم . داروساز با تعجب پرسید : ببخشید !؟ دخترك توضیح داد : برادر كوچك من , داخل سرش چیزی رفته و پدرم میگوید كه فقط معجزه میتواند او را نجات دهد , من هم میخواهم معجزه بخرم , قیمتش چند است ؟ داروساز گفت : متاْسفم دختر جان , ولی ما اینجا معجزه نمیفروشیم .
چشمان دخترك پر از اشك شد و گفت : شما را به خدا , او خیلی مریض است , پدرم پول ندارد تا معجزه بخرد این هم تمام پول من است . من كجا میتوانم معجزه بخرم ؟ مردی كه گوشه ایستاده بود و لباس تمیز و مرتبی داشت , از دخترك پرسید : چقدر پول داری ؟
دخترك پول ها را كف دستش ریخت و به مرد نشان داد . مرد لبخندی زد و گفت : آه چه جالب , فكر میكنم این پول برای خرید معجزه برادرت كافی باشد ! بعد به آرامی دست او را گرفت و گفت : میخواهم برادر و والدینت را ببینم , فكر میكنم معجزه برادرت پیش من باشد .
آن مرد , دكتر آرمسترانگ فوق تخصص مغز و اعصاب در شیكاگو بود .فردای آن روز عمل جراحی روی مغز پسرك با موفقیت انجام شد و او از مرگ نجات یافت . پس از جراحی , پدر نزد دكتر رفت و گفت : از شما متشكرم , نجات جان پسرم یك معجزه واقعی بود , میخواهم بدانم بابت هزینه عمل جراحی چقدر باید پرداخت كنم ؟دكتر لبخندی زد و گفت : فقط 5 سنت !

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم شهریور 1389ساعت 12:41  توسط علی رضا  | 

ساعت مچی

ساعت مچی

مرد جوان: ببخشید آقا میشه بگین ساعت چنده؟
پیرمرد: معلومه که نه!
- چرا آقا... مگه چی ازتون کم میشه اگه به من ساعت رو بگین؟!
- یه چیزایی کم میشه و اگه به تو ساعت رو بگم به ضررم میشه
- ولی آقا آخه میشه به من بگین چه جوری؟!
- ببین اگه من به تو ساعت رو بگم مسلما تو از من تشکر می کنی و شاید فردا دوباره از من ساعت رو بپرسی نه؟
- خوب... آره امکان داره
- امکانش هم هست که ما دو سه بار یا بیش تر باز هم همدیگه رو ملاقات کنیم و تو از من اسم و آدرسم رو هم بپرسی
- خوب... آره این هم امکان داره
- یه روزی شاید بیای خونه من و بگی داشتم از این دور و ورا رد می شدم گفتم یه سری به شما بزنم و منم بهت تعارف کنم بیای تو تا یه چایی با هم بخوریم و بعد این تعارف و ادبی که من به جا آوردم باعث بشه که تو دوباره بیای دیدن من و در اون زمانه که میگی به به چه چایی خوش طعمی و بپرسی که کی اونو درست کرده
- آره ممکنه...
- بعدش من به تو میگم که دخترم چایی رو درست کرده و در اون زمان هست که باید دختر خوشگل و جوونم رو به تو معرفی کنم و تو هم از دختر من خوشت بیاد
- لبخندی بر لب مرد جوان نشست
- در این زمان هست که تو هی می خوای بیای و دختر منو ملاقات کنی و ازش می خوای باهات قرار بذاره و یا این که با هم برین سینما!
- مرد جوان از تجسم این موضوع باز هم لبخند زد
- دختر من هم کم کم به تو علاقمند میشه و همیشه چشم انتظارته که بیای و پس از ملاقات های مکرر تو هم عاشقش میشی و ازش درخواست می کنی که باهات ازدواج کنه
- مرد جوان همچنان نیش لبخندش بازتر شد
- یه روزی هر دوتاتون میاین پیش من و به عشقتون اعتراف می کنین و از من واسه عروسیتون اجازه می خواین
- اوه بله... حتما و تبسمی عاشقانه بر لبانش نشست

- پیرمرد با عصبانیت به مرد جوان گفت: من هیچ وقت اجازه نمیدم که دختر دسته گلم با آدمی مثل تو که حتی یه ساعت مچی هم نداره ازدواج کنه... می فهمی؟!
و پیرمرد با عصبانیت از مرد جوان دور شد ...

نتیجه اخلاقی : درسته با مـوبــایــلت راحت زندگی می کنی ولی ساعت مچی بینوا هم شاید یه روزی برات شانس بیاره!

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم شهریور 1389ساعت 12:31  توسط علی رضا  | 

سوال امتحان

سوال امتحان

من دانشجوى سال دوم بودم. یک روز سر جلسه امتحان وقتى چشمم به سوال آخر افتاد، خنده‌ام گرفت. فکر کردم استاد حتماً قصد شوخى کردن داشته است.
سؤال این بود: "نام کوچک زنى که محوطه دانشکده را نظافت می‌کند چیست؟"
من آن زن نظافتچى را بارها دیده بودم. زنى بلند قد، با موهاى جو گندمى و حدوداً شصت ساله بود. امّا نام کوچکش را از کجا باید می‌دانستم؟
من برگه امتحانى را تحویل دادم و سؤال آخر را بی‌جواب گذاشتم. درست قبل از آنکه از کلاس خارج شوم دانشجویى از استاد سؤال کرد آیا سوال آخر هم در بارم‌بندى نمرات محسوب می‌شود؟
استاد گفت: حتماً و ادامه داد: شما در حرفه خود با آدم‌هاى بسیارى ملاقات خواهید کرد. همه آن‌ها مهم هستند و شایسته توجه و ملاحظه شما می‌باشند، حتى اگر تنها کارى که می‌کنید لبخند زدن و سلام کردن به آن‌ها باشد.


نتیجه اخلاقی : نباید هیچگاه فراموش کنیم که دنیای اطراف ما را فقط آدم های مهم نمی سازند تا در خاطر ما بمانند!

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم شهریور 1389ساعت 12:28  توسط علی رضا  | 

" بدان که هر وقت کسی بدی می کند در آن لحظه بیمار است . "

" بدان که هر وقت کسی بدی می کند در آن لحظه بیمار است . "

روزی سقراط حکیم مردی را دید که خیلی ناراحت و متاثر بود .

علت ناراحتی اش را پرسید . شخص پاسخ داد :
در راه که می آمدم یکی از آشنایان را دیدم . سلام کردم.
جواب نداد و با بی اعتنایی و خودخواهی گذشت و رفت .
و من از این طرز رفتار او خیلی رنجیدم .
سقراط گفت : چرا رنجیدی ؟ مرد با تعجب گفت :
خوب معلوم است که چنین رفتاری ناراحت کننده است .
سقراط پرسید : اگر در راه کسی را می دیدی که به زمین افتاده
و از درد به خود می پیچد
آیا از دست او دلخور و رنجیده می شدی ؟
مرد گفت : مسلم است که هرگز دلخور نمی شدم .
آدم از بیمار بودن کسی دلخور نمی شود .
سقراط پرسید :
به جای دلخوری چه احساسی می یافتی و چه می کردی ؟
مرد جواب داد : احساس دلسوزی و شفقت .
و سعی می کردم طبیب یا دارویی به او برسانم .
سقراط گفت : همه این کارها را به خاطر آن می کردی که او را بیمار می دانستی .
آیا انسان تنها جسمش بیمار می شود ؟
و آیا کسی که رفتارش نا درست است ، روانش بیمار نیست ؟
اگر کسی فکر و روانش سالم باشد هرگز رفتار بدی از او دیده نمی شود ؟
بیماری فکری و روان نامش غفلت است.
و باید به جای دلخوری و رنجش نسبت به کسی که بدی می کند و غافل است دل سوزاند و کمک کرد .
و به او طبیب روح و داروی جان رساند .
پس از دست هیچ کس دلخور مشو و کینه به دل مگیر و آرامش خود را هرگز از دست مده .
" بدان که هر وقت کسی بدی می کند در آن لحظه بیمار است . "
+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم شهریور 1389ساعت 10:39  توسط علی رضا  | 

فقط دو چیز وجود داره كه نگرانش باشی:

فقط دو چیز وجود داره كه نگرانش باشی: اینكه سالمی یا مریضی.
اگر سالم هستی، دیگه چیزی نمونده كه نگرانش باشی؛
اما اگه مریضی، فقط دو چیز وجود داره كه نگرانش باشی: اینكه دست آخر خوب می شی یا می میری.
اگه خوب شدی كه دیگه چیزی برای نگرانی باقی نمی مونه؛
اما اگه بمیری، دو چیز وجود داره كه نگرانش باشی: اینكه به بهشت بری یا به جهنم.
اگر به بهشت بری، چیزی برای نگرانی وجود نداره؛
ولی اگه به جهنم بری، اون قدر مشغول احوالپرسی با دوستان قدیمی می شی كه وقتی برای نگرانی نداری!
پس در واقع هیچ وقت هیچ چیز برای نگرانی وجود نداره!!
امیدوارم همیشه سلامت و شاد باشی

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم شهریور 1389ساعت 10:35  توسط علی رضا  | 

بامبو و سرخس

بامبو و سرخس
روزی تصمیم گرفتم كه دیگر همه چیز را رها كنم. شغلم ‏را، دوستانم را، زندگی ام را!
به جنگلی رفتم تا برای آخرین بار با خدا ‏صحبت كنم. به خدا گفتم: آیا می‏ توانی دلیلی برای ادامه زندگی برایم بیاوری؟
و جواب ‏او مرا شگفت زده كرد.
او گفت : آیا درخت سرخس و بامبو را می بینی؟

بامبو و سرخس
روزی تصمیم گرفتم كه دیگر همه چیز را رها كنم. شغلم ‏را، دوستانم را، زندگی ام را!
به جنگلی رفتم تا برای آخرین بار با خدا ‏صحبت كنم. به خدا گفتم: آیا می‏ توانی دلیلی برای ادامه زندگی برایم بیاوری؟
و جواب ‏او مرا شگفت زده كرد.
او گفت : آیا درخت سرخس و بامبو را می بینی؟
پاسخ دادم : بلی.
فرمود: ‏هنگامی كه درخت بامبو و سرخس راآفریدم، به خوبی ازآنها مراقبت نمودم. به آنها نور ‏و غذای كافی دادم. دیر زمانی نپایید كه سرخس سر از خاك برآورد و تمام زمین را فرا ‏گرفت اما از بامبو خبری نبود. من از او قطع امید نكردم. در دومین سال سرخسها بیشتر ‏رشد كردند و زیبایی خیره كننده ای به زمین بخشیدند اما همچنان از بامبوها خبری نبود. ‏من بامبوها را رها نكردم. در سالهای سوم و چهارم نیز بامبوها رشد نكردند. اما من ‏باز از آنها قطع امید نكردم. در سال پنجم جوانه كوچكی از بامبو نمایان شد. در ‏مقایسه با سرخس كوچك و كوتاه بود اما با گذشت 6 ماه ارتفاع آن به بیش از 100 فوت ‏رسید. 5 سال طول كشیده بود تا ریشه ‏های بامبو به اندازه كافی قوی شوند.. ریشه هایی ‏كه بامبو را قوی می‏ ساختند و آنچه را برای زندگی به آن نیاز داشت را فراهم می ‏كرد.




جواب دادم: هر ‏چقدر كه بتواند.


خداوند در ادامه فرمود: آیا می‏ دانی در تمامی این سالها كه تو درگیر مبارزه با ‏سختیها و مشكلات بودی در حقیقت ریشه هایت را مستحكم می ‏ساختی. من در تمامی این مدت ‏تو را رها نكردم همانگونه كه بامبوها را رها نكردم.‏هرگز خودت را با دیگران ‏مقایسه نكن. بامبو و سرخس دو گیاه متفاوتند اما هر دو به زیبایی جنگل كمك می كنن. ‏زمان تو نیز فرا خواهد رسید تو نیز رشد می ‏ كنی و قد می كشی!‏از او پرسیدم : من ‏چقدر قد می‏ كشم.‏در پاسخ از من پرسید: بامبو چقدر رشد می كند؟ ‏گفت: تو نیز باید رشد كنی و قد بكشی، هر اندازه كه ‏بتوانی...

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم شهریور 1389ساعت 10:32  توسط علی رضا  | 

فرق ما ايناس؟

گفتی عاشقمی٬
می گفتم دوستت دارم.
گفتی اگه يه روز نبينمت می ميرم٬
گفتم من فقط ناراحت می شم.
گفتی من به جز تو به کسی فکر نمی کنم٬
گفتم من اتفاقا به خيلی ها فکر می کنم!
گفتی تا ابد توو قلب منی٬
گفتم فعلا توو قلبم جا داری.
گفتی اگه بری با يکی ديگه من خودمو می کشم٬
گفتم اما اگه تو بری با يکی ديگه من فقط دلم می خواد طرفو خفه کنم.
گفتی ...
گفتم ... حالا فکر کردی فرق ما ايناس؟
نه! فرق من اينه که تو دروغ می گفتی و من راست می گفتم...

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم شهریور 1389ساعت 10:29  توسط علی رضا  | 

اما من که او را مي شناس

اما من که او را مي شناسم

پیرمردی صبح زود از خانه اش بیرون آمد.پیاده رو در دست تعمیر بود به همین خاطر در خیابان شروع به راه رفتن کرد که ناگهان یک ماشین به او زد.مرد به زمین افتاد.مردم دورش جمع شدند واو را به بیمارستان رساندند. پس از پانسمان زخم ها، پرستاران به او گفتند که آماده عکسبرداری از استخوان بشود.پیرمرد در فکر فرو رفت.سپس بلند شد ولنگ لنگان به سمت در رفت و در همان حال گفت:"که عجله دارد ونیازی به عکسبرداری نیست" پرستاران سعی در قانع کردن او داشتند ولی موفق نشدند.برای همین از او دلیل عجله اش را پرسیدند. پیر مرد گفت:" زنم در خانه سالمندان است.من هر صبح به آنجا میروم وصبحانه را با او میخورم.نمیخواهم دیر شود!" پرستاری به او گفت:" شما نگران نباشید ما به او خبر میدهیم. که امروز دیرتر میرسید." پیرمرد جواب داد:"متاسفم.او بیماری فراموشی دارد ومتوجه چیزی نخواهد شد وحتی مرا هم نمیشناسد." پرستارها با تعجب پرسیدند: پس چرا هر روز صبح برای صرف صبحانه پیش او میروید در حالی که شما را نمیشناسد؟"پیر مرد با صدای غمگین وآرام گفت:" اما من که او را مي شناسم

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم شهریور 1389ساعت 10:23  توسط علی رضا  | 

از لذتی جان گرفته ام که از آن من نسیت

 

از رنجی خسته ام که از آن من نیست

بر خاکی نشسته ام که از آن من نیست

با نامی زیسته ام که از آن من نیست

از دردی گریسته ام که از آن من نیست

از لذتی جان گرفته ام که از آن من نسیت

به مرگی جان می سپارم که از آن من نیست

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم اسفند 1387ساعت 23:38  توسط علی رضا  | 

در غربت مزار

در غربت مزار خودم گریه ام گرفت

از زخم ریشه دار خودم گریه ام گرفت

وقتی که پرده پرده دلم را نواختم

از ناله ی سه تار خودم گریه ام گرفت

پاییز می وزد و تو لبخند می زنی

اما من از بهار خودم گریه ام گرفت

یک تکه آفتاب برایم بیاورید!

از آسمان تار خودم گریه ام گرفت

 

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم اسفند 1387ساعت 23:37  توسط علی رضا  | 

خوشحالم که شما در«خط تيره» من هستيد

خوشحالم که شما در«خط تيره» من هستيد

من از مردي مي گوييم که عهده دار شده بود

در مراسم تدفين دوستي، سخن بگويد

او به تاريخ هاي روي سنگ مزار او اشاره کرداز آغاز تا پايان

***

او ياد آور شد که اولي تاريخ زادروز وي است

و اشک ريزان از تاريخ بعدي سخن گفت،

اما او گفت آنچه بيش از همه اهميت دارد

خط تيره بين آن دو تاريخ است

(138۷-13۰۰)

***

زيرا اين خط تيره تمام مدت زماني را نشان مي دهد

که او بر روي زمين مي زيست

و اکنون فقط کساني که به او عشق مي ورزيدند

مي دانند که ارزش اين خط کوچک براي چيست.

***

زيرا اهميتي ندارد که دارايي ما چقدر است؛

اتومبيل ها.... خانه ها... پول نقد،

آنچه اهميت دارد اين است که چگونه زندگي مي کنيم و چگونه

عشق مي ورزيم و چگونه خط تيره خود را صرف مي کنيم.

***

بنابر اين ، در باره اين سخت و به تفصيل بينديشيد...

***

آيا چيزي هايي در زندگيتان هست که بخواهيد تغييرشان دهيد؟

چون ابداً نمي دانيم چه مدت زماني زماني باقي مانده،

که بتوانيد آن را نو آرايي کنيد.

اگر فقط مي توانستيم طوري آهسته حرکت کنيم

که آنچه را درست وحقيقي است، در يابيم

و هميشه کوشش کنيم تا بفهميم که ديگران چه احساسي دارند.

***

و در خشمگين کردن ، کمتر چالاک باشيم

و قدرداني بيشتراز خود نشان دهيم

و در زندگي خود به مردم چنان عشق بورزيم که هرگز قبلاً عشق نورزيده ايم

***

اگر با يکديگر با احترام رفتار کنيم

و بيشتر لبخند بزنيم....

وبه خاطر داشته باشيم که اين خط تيره ويژه

ممکن است فقط مدت کوتاهي ادامه داشته باشد

 

***

بنا براين ،وقتي مدح شما خوانده خوانده مي شود

و اعمال شما در دوره زندگي بازنگري مي شود...

آيا سرافراز خواهيد بود از آنچه خواهند گفت

درباره اين کهشما خط تيره خود را چگونه صرف کرديد؟

***

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم اسفند 1387ساعت 23:34  توسط علی رضا  | 

باور كن كه باورت كردم ...

Upgrade your email with 1000's of emoticon icons
 
باور نمي كني كه اين روزها چقدر دلم گرفته
باور نمي كني كه خنده هايم چه بغض هايي را در خود پنهان دارد
آري ...
من ...
با دقايقم ... با زندگيم لجبازي مي كنم !
نازنينم !
غروب بار سنگين دلتنگي مرا هر شب به دوش مي كشد
سنگيني پلكهايم و نگاهي كه ديدن را از ياد برده
كوركورانه زيستن را خوب آموختم !
توان نوشتن ندارم
واژه هايم گرد و غبار گرفته
من !
باور كن كه باورت كردم ...
باور كن كه بي تو بي باور شده ام !
من !
زندگيم را تمام كردم
حالا نفس كشيدن منت سرم مي گذارد !
حس مي كنم ...
هواي اينجا سرد و سنگين است
نازنينم !
ديگر نگو خداحافظ !
     اگر مي روي بدون وداع برو ...
گله اي نيست !
 
ببين !
نقاشي عشق مي كشم و
 
گم شدن در نگاه تو كه آرامش مي دهد
نبض سكوت حرفي براي گفتن دارد !
 
 
ببين !
دستانم را ببين
چشمان ترم را ببين
ببين سكوتم چه حرفهايي را تحمل مي كند !
به خاطر تو ...
نامت را هر روز زمزمه مي كنم
مبادا يادم رود
كه روزي ... زماني ... عاشقت بودم !
آري ... عاشق
خيال نكن ديوانه شدم ...
اگر اين ديوانگي ست من عاشق اين ديوانگيم !
 
 
نازنينم !
ما محكوميم... محكوم به زندگي !
و شايد محكوم به مرگ!!!
 
 
      سکوت کردم... به اندازه همه حرفهايم
 
 
 
    رفته ای اینک اما
    باز برمی گردی؟
   چه تمنای محالی دارم
   خنده ام می گیرد...
 
 
 Upgrade your email with 1000's of emoticon icons
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم بهمن 1387ساعت 9:56  توسط علی رضا  | 

زندگی همين است که هست. با دلتنگی ها خو ميکنم

دلم نمی خواهد دلايل اندوهم را بررسی کنم.
زندگی همين است که هست. با دلتنگی ها خو ميکنم.
 
 
وقتي كه ديگر نبود!  Upgrade your email with 1000's of emoticon icons
من به بودنش نيازمند شدم.

وقتي كه ديگر رفت
من به انتظار نشستم.

وقتي كه ديگر نمي توانست مرا دوست بدارد
من او را دوست داشتم.

وقتي كه او تمام كرد
من شروع كردم
وقتي او تمام شد........من اغاز شدم.

و چه سخت است تنها متولد شدن..
مثل تنها زندگي كردن
مثل تنها مردن!
 
 
 
 Upgrade your email with 1000's of emoticon iconsUpgrade your email with 1000's of emoticon icons
 
دستانت دیگر مرا گرم نمی کند
و نگاهت خالی ست . بی هیچ مفهومی ...

دود چشمانم را آزار می دهد
فقط بگذار بخوابم . بی هیچ رویایی...
و تمام نفس هایم را هدر دهم .
دیگر کسی نیازی به نگاه منتظر من ندارد ...
Upgrade your email with 1000's of emoticon icons
 
 
 
رفاقت واژه غريبيست كه از نامش گريزانم!!!
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم بهمن 1387ساعت 9:55  توسط علی رضا  | 

نمی بخشمت !

Upgrade your email with 1000's of emoticon icons
نمی بخشمت !
بجای آنکه در خلوتِ خویش
پیاله‌ی شرابِ شادی هایم را
شعر بریزی
و از شانه‌هایم تا آسمان بالا روی
دزدانه
با تسبیحِ تزویرِ خویش
کدام خدا را شیطان مانده ای
که تمامِ حقیقت مرا حقیر می کنی.
چطور ببخشمت !


وقتی از عطرِ عریانِ عاطفه ام
بویی به بالایت نمی بینم .
و هنوز
پیراهنِ رؤیاهایت بوی پریروز می دهند
چطور ببخشمت
وقتی آهسته پا به خلوتِ خیالم می گذاری
تمام رؤیاهای روستائی ام را
رَم می دهی
نمی بخشمت مگر
حماقت خویش را
بر سنگ صداقتم بشکنی
و ایینه‌ای برایم بیاوری
تا تمامِ تنهایی هایم را
قسمت کنم .
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم بهمن 1387ساعت 9:51  توسط علی رضا  | 

چه ظالمانه تنها شدم

چه ظالمانه تنها شدم   Upgrade your email with 1000's of emoticon icons
چه ظالمانه آمدند شکستند و رفتند
چه ظالمانه تنها شدم
که این حق من نبود...

 


غربت بزرگترين درده ولي ترد شدن از اونم بد تره!
وقتي آدم بي گناه و فقط به خاطر....

 

 

دلتنگم وفرصتي نيست براي دلتنگي
دلتنگم و آسمان بغض مرا نمي فهمد
دلتنگم و آشياني براي دلتنگي ام نيست
دل تنگم وهيچکس درد مرا نمی داند
دل تنگم
دل تنگم
و ديگر هيچ... Upgrade your email with 1000's of emoticon icons

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم بهمن 1387ساعت 9:49  توسط علی رضا  | 

یادش بخیر

سلام

بعد از یک سال سلام یادش بخیر چه وب سایتی بود

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم شهریور 1387ساعت 0:16  توسط علی رضا  | 

for you***for you

عزيز دلم كاشكي مي دونستي چه قدر دوستت دارم  حاضرم   هر كاري بكنم تا يه لحظه با تو باشم با تو بودن يعني اميد يعني آرامش يعني زندگي يعني اطمينان اعتماد وبي تو بودن يعني هيچ .  يعني يه قصه نا تمام يه زندگي بي هدف

مي خواستم بگويم كه بيش از پيش دوستت دارم

 از دور صورت ماهت ، چشمان نجيبت ، دستان زحمتكشت ، قلب مهربانت و ذهن خلاقت را مي بوسم . مي بيني آنچه خوبان همه دارند تو يكجا داري

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم بهمن 1386ساعت 17:42  توسط علی رضا  | 

چرا بی تو بمونم؟

چرا بی تو بمونم؟

 

توی دنيا چی می خواهی؟

که به پاهات بريزم

همه هستيمو من

به سرا پات بريزم

لب پر خنده می خوای؟

بيا لبهام مال تو

چشم پر گريه می خوای؟

هر دو چشمام مال تو

بيا تا برات بگم

من وجودم مال تو

بزار تا فدات بشم

من غرورم مال تو

اگه بازيچه می خوای

بيا قبلم مال تو

اگه رودخونه می خوای

سيل اشکم مال تو

چرا من بی تو بمونم, نمی دونم, نمی تونم

باسه زندگی کردن, تورو ميخوام, خوب می دونم

تو بِدون عشقم تو هستی

برای من زندگی هستی

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم بهمن 1386ساعت 17:26  توسط علی رضا  | 

شمع آهسته بسوز که شب دراز است

شمع آهسته بسوز که شب دراز است

ای اشک آهسته بریز که غم زیاد است
           **********
منزل مردم بیگانه چو شد خانه ی چشم
آنقدر گریه نمودم که خرابش کردم
شرح داغ دل پروانه چو بگفتم با شمع
آتشی در دلش افکندم و آبش کردم
                  *******
شمع اگر پروانه را سوزاند خیر از خود ندید
آه عاشق زود گیرد دامن معشوق را
                  *******
شمع دانی به دم مرگ به پروانه چه گفت؟
گفت ای عاشق بی چاره فراموش شوی
سوخت پروانه ولی خوب جوابش را داد
گفت طولی نکشد تو نیز خاموش شوی
+ نوشته شده در  شنبه ششم بهمن 1386ساعت 22:30  توسط علی رضا  | 

گفته بودی،

www.hamtaraneh.com
 
 
گفته بودی، از غرورم، از سکوتم، خسته ای
من شکستم هر دو را
گفته بودم،از سکوتت،از غرورت خسته ام
به خاموشی مغرورانه ات
شکستی تو مرا
با تو گفتم
از همه تنهایی ام، خستگی ام
با تو گفتم تا بدانی
با همه ناجیگری، بی ناجی ام
تو، سکوتت خنجریست
بر قلب من
و حضورت، مرهمی
بر زخم من
پس، باش
تا همیشه با من باش
حتی اگر خاموشی...
+ نوشته شده در  شنبه ششم بهمن 1386ساعت 22:17  توسط علی رضا  | 

تو چشمتون چه قصه هاست نگاهتون چه آشناست

www.hamtaraneh.com
 
تو چشمتون چه قصه هاست نگاهتون چه آشناست
اگه بپرسین از دلم میگم گرفتار شماست
نگاهتون پیش منه حواستون جای دیگه است
خیالتون اینجا که نیست پیش یه رسوای دیگه است
نفس نفس تو سینه ام عطر نفس های شماست
اگر که قابل بدونین خونه دل جای شماست
میمیرم از حسادت دلی که دلدار شماست
کاش میدونستم اون کیه که این روزا یار شماست
خوشا به حال اون کسی که توی رویای شماست
شما گناهی ندارین این روزگاره بی وفاست
تو خلوت شبونه ام خالی فقط جای شماست
تو جام می تموم شب نقش دو چشمای شماست
نفس نفس تو سینه ام عطر نفس های شماست
اگر که قابل بدونین خونه دل جای شماست...
+ نوشته شده در  سه شنبه دوم بهمن 1386ساعت 23:56  توسط علی رضا  | 

بـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــرای تـــــــــــــــــــــ

بـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــرای تــــــــــــــــــــــو
 
باز دیشب چشمانم را که بر هم گذاشتم
 
نسیم بوی تو در مشامم پیچید وچشمان زیبایت

تابلوی نگاه را بر دیوار دلم آویخت ودستان گرمت
 
 درهای جدایی را درهم کوبید وصد واژه ی پر مهر
 
از لبانت جاری شد

تو مثل هیچ کس مهربان بودی

تو مثل هیچ کس خندان بودی

تو مثل هیچ کس اما مثل همیشه زیبا بودی

من وتو باز هم دستانمان در دست هم بود

وباز هم با گام های بلندمان سنگ فرش های خیابان
 
را می پیمودیم ومثل همیشه مقصدمان نامعلوم بود
 
نمی دانم ؟.........نمی دانم می شود که ما
 
همیشه در کنار هم باشیم

وتو با وجود گرمت به کالبد یخ زده ام گرما ببخشی

ومرا اسیر نگاه جادویی ات کنی
 
ویار همیشگی من باشی
 
ای کاش هیچ وقت این شب به صبح نرسد

تا من بیشتر از تو
تورا ببینم
+ نوشته شده در  دوشنبه یکم بهمن 1386ساعت 22:51  توسط علی رضا  | 

روزی خداوند تصمیم

روزی خداوند تصمیم می گیرد که بیاید روی زمین تا ببیند بندگانش چه می گویند و چه می کنند. سوار بر سفینه خود شد و آمد بر زمین تا رسید به بیابانی که اسب سواری گله گاو بزرگی را به چرا برده بود و سخت در تلاش بود که مواظب تمام گاوهایش باشد. خداوند از آن سوارپرسید بنده من تو کیستی و اینجا کجاست؟ سوار گفت اینجا امریکاست و من یک گله دارهستم که برای تامین زندگی ام این همه گاو را به تنهائی به چرا آورده ام. خداوند گفت بنده من؛ من خدای تو ام اگر آرزویی داری بگو تا برایت برآورده کنم تنها همین یک بار است که چنین فرصتی را به تو می دهم. گله دار گفت ای خدای من آرزو دارم که پول دار شوم، یک رنچ و مزرعه بزرگ داشته باشم با ده هزار راس گاو و گوسفند وهزاران اسب؛ دلم می خواهد چند اتوموبیل لیموزین بزرگ داشته باشم، بتوانم کار کنم و هرروز زندگی ام را بزرگتر کنم و با خانواده ام خوشبخت زندگی کنم. خداوند گفت می بینم که مرد زحمت کش و با انگیزه ای هستی بنابراین آرزویت را بر آورده می کنم. خدواند آنچه را که گله دار در آرزویش بود به او داد و سوار بر سفینه اش شد و به سفر خود ادامه داد.
.
************ *****
.
رفت و رفت تا رسید به شهری بزرگ. در میخانه ای مردی مست با جامی شراب و غرق در خیال خود نشسته بود. خداوند به او گفت بنده من اینجا کجاست؟ تو چرا انقدر مغموم نشسته ای ، تو را چه می شود؟ او لبخندی زد و گفت خدای من اینجا عروس شهرهای جهان، پاریس است و من هم عاشقی هستم که مست و خراب عشق و شرابم و به تنهائی خود می گریم. خداوند گفت ای عاشق دلخسته بگو چه آرزویی داری بلکه بر آورده اش کنم. عاشق پاریسی گفت ای خداواندا مرا به وصال عشقم برسان اما در عین حال به من لذت زندگی اعطا کن. دلم می خواهد زندگی خوبی داشته باشم، خوش باشم و بهترین شراب را بنوشم و موسیقی را گوش دهم و بهترین غذاها را بخورم و خلاصه در کنار معشوقم از زندگی ام نهایت لذت را ببرم. خداوند به بنده عاشق پیشه اش وصال عشق و زندگی خوشی را عطا کرد و رفت.
.
************ *****
.
مدتها رفت و رفت... تا رسید به بیابان برهوتی که تنها گاه به گاه کپری در آن به چشم می خورد که در آن ژنده پوشی نشسته و یا خوابیده بود. خداوند فرود آمد و از یکی از کپر نشینان پرسید بنده من اینجا کجاست تو چرا انقدر بدبختی؟ کپر نشین نگاهی کرد و گفت اینجا ایرانه. در ضمن من اصلا هم بدبخت نیستم خیلی هم خوبم و هیچ ناراحتی هم ندارم. خداوند گفت بنده من چه نشسته ای که نمی دانی که چقدر وضعت خراب است. دلم برایت سوخت بگو چه آرزویی داری تا آنرا برآورده کنم. کپر نشین فکری کرد و با غرور گفت نه! من هیچ آرزویی ندارم. همین که هستم خوبم. خداوند دوباره گفت این آخرین فرصت توست اگر خواسته ای داری بگو شاید کمکت کنم. کپرنشین دوباره فکری کرد و ناگهان برقی در چشمانش درخشید و گفت می دانی در واقع برای خودم هیچ آرزویی ندارم. اما یک خواسته دارم که اگرآنرا برآورده اش کنی خیلی خوشحال می شوم. ببین آن طرف؛ چند فرسخی اینجا یک کپرنشین دیگری هست که در چادرش یک بز نگاه می دارد و با آن بزش خیلی خوش است اگر می خواهی برای من کاری کنی لطفا بز او را بکش
+ نوشته شده در  دوشنبه یکم بهمن 1386ساعت 22:42  توسط علی رضا  | 

بعضی وقتا مثل بارون بعضی وقتا یه کویرم

بعضی وقتا مثل بارون بعضی وقتا یه کویرم
من رهاتر از غبارم من به زنجیر اسیرم
نه طلوعی گرم و شادم نه غروبی سرد و خاموش
کاش بدونم که چی هستم بودنم شده فراموش
این لحظه هام درگیر و خستن
نه تو راهن نه نشستن
پی موندنم میپرسن
تا به کی دست و پا بستن
دیگه وقت انتخابه دیگه از دورویی سیرم
شیر و خط تو سرنوشته
یا میمونم یا میمیرم
یا فقط رومی رومی یا فقط زنگی زنگی
یا میشم سهم دل تو یا نصیب گور سنگی
واسه پایان سکوتم این ترانه رو میخونم
زندگیمو تو میسازی
کاش بخوای زنده بمونم
 
یه شعله شکسته یه شمع رو به بادم
 
خسته از این زمونه فریاد گریه دارم
شده فضای سینه سیه چو روزگارم
از همه دل بریدم دل به کسی ندادم
                 *******
عاشق شدم به چشمات دادم دل و به رویات
رفتی و پا گذاشتی به سادگی رو حرفات
با یاد تو همیشه عمرم تموم نمی شه
                *******
تموم زندگیمو به چشمای تو دادم
عمری به پات نشستم دل به کسی ندادم
منتظرم که روزی تو باشی در کنارم
+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم دی 1386ساعت 21:38  توسط علی رضا  | 

تنها ترين تنها منم

تنها ترين تنها منم
سرگشته و رسوا منم
آه اي فلك اي آسمان
تا كي ستم بر عاشقان
بشنو تو فرياد مرا
آه اي خداي مهربان
عشق تو خوابي بود و بس
نقش سرابي بود و بس
اين آمدن اين رفتنم
رنج و عذابي بود و بس
اي فلك بازي چرخ تو نازم
بي گمان آمدم تا كه ببازم
اي دريغا كه شد دو چشم سياهي
قبله گاه من و روي نمازم
تو اي ساغر هستي، به كامم ننشستي
.ندانم كه چه بودي ندانم كه چه هستي

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم دی 1386ساعت 11:8  توسط علی رضا  | 

بدی های من چه هستند

 بدی های من چه هستند
جز شرم و عجز خوبی های من
از بیان کردن
جز ناله اسارت خوبی های من
در این دنیا تا چشم کار می کند
دیوار است، دیوار است و دیوار است
و جیره بندی آفتاب است
و قحطی فرصت است
و ترس است
و خفگی است
و حقارت است
+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم دی 1386ساعت 11:3  توسط علی رضا  | 

منو نترسون !

 

منو نترسون !

 

به من از روزهاي كوتاه ، شباي سرد زمستون
زوزه ی سگ هاي ويلون ، شب خلوت خيابون
زير سقفاي شكسته ، رگ تند باد و بارون
گنجه هاي پر ز هيچی ، حسرت يه لقمه ی نون
بگو بگو با همیم ، ولي از دوريت نگو
منو نترسون
منو نترسون !

 

***
به من از سرفه ی برگا ، سينه ی زخمي پاييز
ترس گنجشكاي عاشق ، از مترسك هاي جاليز
سر موندن و نرفتن ، بوته با گلاش گلاويز
پٍُر پَرهاي شكسته ست ، قفساي زرد پاييز
بگو بگو با همیم ، ولي از دوريت نگو
منو نترسون
منو نترسون !

 

***

به من از دستاي تب دار ، لباي تناسه بسته
روی ریگ داغ دویدن ، با پای زخمی و خسته
ديدن مردي كه زير سايه ی خودش نشسته
با همه آوارگي هاش ، دل به موندن تو بسته
بگو بگو با همیم ، ولي از دوريت نگو
منو نترسون
منو نترسون !

 

***


كسي كه مي پندارد
تمامی ميوه ها زماني مي رسند ،
كه توت فرنگي از انگور هيچ نمي داند !!!

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم دی 1386ساعت 8:16  توسط علی رضا  | 

زن و مرد

زن و مرد

زن یعنی نـاز ... مرد یعنی نیــاز ...

مرد یعنی غرور، زن یعنی شکست غرور ... مرد یعنی باید ، زن یعنی شاید ...

مرد یعنی آری،زن یعنی گاهی...مرد یعنی حتما ، زن یعنی هرگز ...

مرد یعنی اصرار ، زن یعنی انکار ... مرد یعنی بودن ، زن یعنی فنا ...

مرد یعنی دیدن ، زن یعنی چشم فرو بستن ...

مرد یعنی دم، زن یعنی باز دم...

مرد یعنی منطق ،زن یعنی احساس...

مرد یعنی حکومت ،زن یعنی اطاعت ...

مرد یعنی سخاوت ،زن یعنی صداقت...

مرد یعنی رهایی،زن یعنی تسلیم ...

مرد یعنی شرافت،زن یعنی نجابت... مرد یعنی نهایت ،زن یعنی بدایت...

مرد یعنی خشونت ،زن یعنی لطافت... مرد یعنی غیرت ، زن یعنی عزت ...

مرد یعنی من،زن یعنی ما... مرد یعنی صلابت،زن یعنی قداست ..


مرد یعنی  پیمودن ، زن یعنی صبوری...مرد یعنی اکنون،زن یعنی فردا...

مرد یعنی ساختن ،زن یعنی سوختن...مرد یعنی رهبر،زن یعنی راهبر ...

مرد یعنی دلدار ،زن یعنی دلداده... مرد یعنی خواستن ،زن یعنی کاستن .

مرد یعنی ربودن،زن یعنی کشش ...مرد یعنی بیارام ،زن یعنی بیاسای...

مرد یعنی یک جرعه هوس،زن یعنی جام لبریز نفس...

مرد یعنی شوهر ،زن یعنی همسر ..

مرد یعنی سالار ، زن یعنی ره سپرده به دامان یار...


مرد یعنی نیمی از وجود ، زن یعنی نیمه دیگر ...

مرد یعنی پدر ، زن یعنی مادر ...

و اما با اینهمه معانی بی انتهای دشت آشنایی ،

مرد یعنی انسان یعنی دریای احساس یعنی دوست داشتن جاودانه

 یعنی تکیه گاه وجود یعنی آرامترین خلقت ..

و زن یعنی آرامگاه خلقت یعنی از سر تا پای ایثار

و مرد یعنی واژه ی غیرت و مردانگی یعنی هستن ..شدن و گشتن

و زن یعنی مهر و وفای بی کرانه یعنی انس و صفای خالصانه

 یعنی امید بخش روزهای آینده یعنی همراه و همدم تنهایی ها و غربت

و همسفر راه پررمزو راز زندگی و در یک کلام مرد یعنی پدر برای آنکه در باغ

عشق و وفا و صفایش در دامانت خواهد بالید

و مرد یعنی تنها یک واژه و آنهم مرد ...

و زن یعنی تنها یک واژه و آنهم عشـق ...

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم دی 1386ساعت 8:11  توسط علی رضا  |