تبليغاتX
سکوت(2)

alireza saremi KKR Corp

سکوت(2)
دوستانه
از لذتی جان گرفته ام که از آن من نسیت

 

از رنجی خسته ام که از آن من نیست

بر خاکی نشسته ام که از آن من نیست

با نامی زیسته ام که از آن من نیست

از دردی گریسته ام که از آن من نیست

از لذتی جان گرفته ام که از آن من نسیت

به مرگی جان می سپارم که از آن من نیست

|+| نوشته شده توسط علی رضا در دوشنبه پنجم اسفند 1387 و ساعت 23:38 |

در غربت مزار

در غربت مزار خودم گریه ام گرفت

از زخم ریشه دار خودم گریه ام گرفت

وقتی که پرده پرده دلم را نواختم

از ناله ی سه تار خودم گریه ام گرفت

پاییز می وزد و تو لبخند می زنی

اما من از بهار خودم گریه ام گرفت

یک تکه آفتاب برایم بیاورید!

از آسمان تار خودم گریه ام گرفت

 

|+| نوشته شده توسط علی رضا در دوشنبه پنجم اسفند 1387 و ساعت 23:37 |

خوشحالم که شما در«خط تيره» من هستيد

خوشحالم که شما در«خط تيره» من هستيد

من از مردي مي گوييم که عهده دار شده بود

در مراسم تدفين دوستي، سخن بگويد

او به تاريخ هاي روي سنگ مزار او اشاره کرداز آغاز تا پايان

***

او ياد آور شد که اولي تاريخ زادروز وي است

و اشک ريزان از تاريخ بعدي سخن گفت،

اما او گفت آنچه بيش از همه اهميت دارد

خط تيره بين آن دو تاريخ است

(138۷-13۰۰)

***

زيرا اين خط تيره تمام مدت زماني را نشان مي دهد

که او بر روي زمين مي زيست

و اکنون فقط کساني که به او عشق مي ورزيدند

مي دانند که ارزش اين خط کوچک براي چيست.

***

زيرا اهميتي ندارد که دارايي ما چقدر است؛

اتومبيل ها.... خانه ها... پول نقد،

آنچه اهميت دارد اين است که چگونه زندگي مي کنيم و چگونه

عشق مي ورزيم و چگونه خط تيره خود را صرف مي کنيم.

***

بنابر اين ، در باره اين سخت و به تفصيل بينديشيد...

***

آيا چيزي هايي در زندگيتان هست که بخواهيد تغييرشان دهيد؟

چون ابداً نمي دانيم چه مدت زماني زماني باقي مانده،

که بتوانيد آن را نو آرايي کنيد.

اگر فقط مي توانستيم طوري آهسته حرکت کنيم

که آنچه را درست وحقيقي است، در يابيم

و هميشه کوشش کنيم تا بفهميم که ديگران چه احساسي دارند.

***

و در خشمگين کردن ، کمتر چالاک باشيم

و قدرداني بيشتراز خود نشان دهيم

و در زندگي خود به مردم چنان عشق بورزيم که هرگز قبلاً عشق نورزيده ايم

***

اگر با يکديگر با احترام رفتار کنيم

و بيشتر لبخند بزنيم....

وبه خاطر داشته باشيم که اين خط تيره ويژه

ممکن است فقط مدت کوتاهي ادامه داشته باشد

 

***

بنا براين ،وقتي مدح شما خوانده خوانده مي شود

و اعمال شما در دوره زندگي بازنگري مي شود...

آيا سرافراز خواهيد بود از آنچه خواهند گفت

درباره اين کهشما خط تيره خود را چگونه صرف کرديد؟

***

|+| نوشته شده توسط علی رضا در دوشنبه پنجم اسفند 1387 و ساعت 23:34 |

باور كن كه باورت كردم ...
Upgrade your email with 1000's of emoticon icons
 
باور نمي كني كه اين روزها چقدر دلم گرفته
باور نمي كني كه خنده هايم چه بغض هايي را در خود پنهان دارد
آري ...
من ...
با دقايقم ... با زندگيم لجبازي مي كنم !
نازنينم !
غروب بار سنگين دلتنگي مرا هر شب به دوش مي كشد
سنگيني پلكهايم و نگاهي كه ديدن را از ياد برده
كوركورانه زيستن را خوب آموختم !
توان نوشتن ندارم
واژه هايم گرد و غبار گرفته
من !
باور كن كه باورت كردم ...
باور كن كه بي تو بي باور شده ام !
من !
زندگيم را تمام كردم
حالا نفس كشيدن منت سرم مي گذارد !
حس مي كنم ...
هواي اينجا سرد و سنگين است
نازنينم !
ديگر نگو خداحافظ !
     اگر مي روي بدون وداع برو ...
گله اي نيست !
 
ببين !
نقاشي عشق مي كشم و
 
گم شدن در نگاه تو كه آرامش مي دهد
نبض سكوت حرفي براي گفتن دارد !
 
 
ببين !
دستانم را ببين
چشمان ترم را ببين
ببين سكوتم چه حرفهايي را تحمل مي كند !
به خاطر تو ...
نامت را هر روز زمزمه مي كنم
مبادا يادم رود
كه روزي ... زماني ... عاشقت بودم !
آري ... عاشق
خيال نكن ديوانه شدم ...
اگر اين ديوانگي ست من عاشق اين ديوانگيم !
 
 
نازنينم !
ما محكوميم... محكوم به زندگي !
و شايد محكوم به مرگ!!!
 
 
      سکوت کردم... به اندازه همه حرفهايم
 
 
 
    رفته ای اینک اما
    باز برمی گردی؟
   چه تمنای محالی دارم
   خنده ام می گیرد...
 
 
 Upgrade your email with 1000's of emoticon icons
|+| نوشته شده توسط علی رضا در یکشنبه بیست و هفتم بهمن 1387 و ساعت 9:56 |

زندگی همين است که هست. با دلتنگی ها خو ميکنم
دلم نمی خواهد دلايل اندوهم را بررسی کنم.
زندگی همين است که هست. با دلتنگی ها خو ميکنم.
 
 
وقتي كه ديگر نبود!  Upgrade your email with 1000's of emoticon icons
من به بودنش نيازمند شدم.

وقتي كه ديگر رفت
من به انتظار نشستم.

وقتي كه ديگر نمي توانست مرا دوست بدارد
من او را دوست داشتم.

وقتي كه او تمام كرد
من شروع كردم
وقتي او تمام شد........من اغاز شدم.

و چه سخت است تنها متولد شدن..
مثل تنها زندگي كردن
مثل تنها مردن!
 
 
 
 Upgrade your email with 1000's of emoticon iconsUpgrade your email with 1000's of emoticon icons
 
دستانت دیگر مرا گرم نمی کند
و نگاهت خالی ست . بی هیچ مفهومی ...

دود چشمانم را آزار می دهد
فقط بگذار بخوابم . بی هیچ رویایی...
و تمام نفس هایم را هدر دهم .
دیگر کسی نیازی به نگاه منتظر من ندارد ...
Upgrade your email with 1000's of emoticon icons
 
 
 
رفاقت واژه غريبيست كه از نامش گريزانم!!!
|+| نوشته شده توسط علی رضا در یکشنبه بیست و هفتم بهمن 1387 و ساعت 9:55 |

نمی بخشمت !
Upgrade your email with 1000's of emoticon icons
نمی بخشمت !
بجای آنکه در خلوتِ خویش
پیاله‌ی شرابِ شادی هایم را
شعر بریزی
و از شانه‌هایم تا آسمان بالا روی
دزدانه
با تسبیحِ تزویرِ خویش
کدام خدا را شیطان مانده ای
که تمامِ حقیقت مرا حقیر می کنی.
چطور ببخشمت !


وقتی از عطرِ عریانِ عاطفه ام
بویی به بالایت نمی بینم .
و هنوز
پیراهنِ رؤیاهایت بوی پریروز می دهند
چطور ببخشمت
وقتی آهسته پا به خلوتِ خیالم می گذاری
تمام رؤیاهای روستائی ام را
رَم می دهی
نمی بخشمت مگر
حماقت خویش را
بر سنگ صداقتم بشکنی
و ایینه‌ای برایم بیاوری
تا تمامِ تنهایی هایم را
قسمت کنم .
|+| نوشته شده توسط علی رضا در یکشنبه بیست و هفتم بهمن 1387 و ساعت 9:51 |

چه ظالمانه تنها شدم

چه ظالمانه تنها شدم   Upgrade your email with 1000's of emoticon icons
چه ظالمانه آمدند شکستند و رفتند
چه ظالمانه تنها شدم
که این حق من نبود...

 


غربت بزرگترين درده ولي ترد شدن از اونم بد تره!
وقتي آدم بي گناه و فقط به خاطر....

 

 

دلتنگم وفرصتي نيست براي دلتنگي
دلتنگم و آسمان بغض مرا نمي فهمد
دلتنگم و آشياني براي دلتنگي ام نيست
دل تنگم وهيچکس درد مرا نمی داند
دل تنگم
دل تنگم
و ديگر هيچ... Upgrade your email with 1000's of emoticon icons

|+| نوشته شده توسط علی رضا در یکشنبه بیست و هفتم بهمن 1387 و ساعت 9:49 |

یادش بخیر

سلام

بعد از یک سال سلام یادش بخیر چه وب سایتی بود

|+| نوشته شده توسط علی رضا در پنجشنبه بیست و هشتم شهریور 1387 و ساعت 0:16 |

for you***for you

عزيز دلم كاشكي مي دونستي چه قدر دوستت دارم  حاضرم   هر كاري بكنم تا يه لحظه با تو باشم با تو بودن يعني اميد يعني آرامش يعني زندگي يعني اطمينان اعتماد وبي تو بودن يعني هيچ .  يعني يه قصه نا تمام يه زندگي بي هدف

مي خواستم بگويم كه بيش از پيش دوستت دارم

 از دور صورت ماهت ، چشمان نجيبت ، دستان زحمتكشت ، قلب مهربانت و ذهن خلاقت را مي بوسم . مي بيني آنچه خوبان همه دارند تو يكجا داري

|+| نوشته شده توسط علی رضا در پنجشنبه یازدهم بهمن 1386 و ساعت 17:42 |

چرا بی تو بمونم؟

چرا بی تو بمونم؟

 

توی دنيا چی می خواهی؟

که به پاهات بريزم

همه هستيمو من

به سرا پات بريزم

لب پر خنده می خوای؟

بيا لبهام مال تو

چشم پر گريه می خوای؟

هر دو چشمام مال تو

بيا تا برات بگم

من وجودم مال تو

بزار تا فدات بشم

من غرورم مال تو

اگه بازيچه می خوای

بيا قبلم مال تو

اگه رودخونه می خوای

سيل اشکم مال تو

چرا من بی تو بمونم, نمی دونم, نمی تونم

باسه زندگی کردن, تورو ميخوام, خوب می دونم

تو بِدون عشقم تو هستی

برای من زندگی هستی

|+| نوشته شده توسط علی رضا در پنجشنبه یازدهم بهمن 1386 و ساعت 17:26 |

شمع آهسته بسوز که شب دراز است

شمع آهسته بسوز که شب دراز است

ای اشک آهسته بریز که غم زیاد است
           **********
منزل مردم بیگانه چو شد خانه ی چشم
آنقدر گریه نمودم که خرابش کردم
شرح داغ دل پروانه چو بگفتم با شمع
آتشی در دلش افکندم و آبش کردم
                  *******
شمع اگر پروانه را سوزاند خیر از خود ندید
آه عاشق زود گیرد دامن معشوق را
                  *******
شمع دانی به دم مرگ به پروانه چه گفت؟
گفت ای عاشق بی چاره فراموش شوی
سوخت پروانه ولی خوب جوابش را داد
گفت طولی نکشد تو نیز خاموش شوی
|+| نوشته شده توسط علی رضا در شنبه ششم بهمن 1386 و ساعت 22:30 |

گفته بودی،
www.hamtaraneh.com
 
 
گفته بودی، از غرورم، از سکوتم، خسته ای
من شکستم هر دو را
گفته بودم،از سکوتت،از غرورت خسته ام
به خاموشی مغرورانه ات
شکستی تو مرا
با تو گفتم
از همه تنهایی ام، خستگی ام
با تو گفتم تا بدانی
با همه ناجیگری، بی ناجی ام
تو، سکوتت خنجریست
بر قلب من
و حضورت، مرهمی
بر زخم من
پس، باش
تا همیشه با من باش
حتی اگر خاموشی...
|+| نوشته شده توسط علی رضا در شنبه ششم بهمن 1386 و ساعت 22:17 |

تو چشمتون چه قصه هاست نگاهتون چه آشناست
www.hamtaraneh.com
 
تو چشمتون چه قصه هاست نگاهتون چه آشناست
اگه بپرسین از دلم میگم گرفتار شماست
نگاهتون پیش منه حواستون جای دیگه است
خیالتون اینجا که نیست پیش یه رسوای دیگه است
نفس نفس تو سینه ام عطر نفس های شماست
اگر که قابل بدونین خونه دل جای شماست
میمیرم از حسادت دلی که دلدار شماست
کاش میدونستم اون کیه که این روزا یار شماست
خوشا به حال اون کسی که توی رویای شماست
شما گناهی ندارین این روزگاره بی وفاست
تو خلوت شبونه ام خالی فقط جای شماست
تو جام می تموم شب نقش دو چشمای شماست
نفس نفس تو سینه ام عطر نفس های شماست
اگر که قابل بدونین خونه دل جای شماست...
|+| نوشته شده توسط علی رضا در سه شنبه دوم بهمن 1386 و ساعت 23:56 |

بـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــرای تـــــــــــــــــــــ
بـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــرای تــــــــــــــــــــــو
 
باز دیشب چشمانم را که بر هم گذاشتم
 
نسیم بوی تو در مشامم پیچید وچشمان زیبایت

تابلوی نگاه را بر دیوار دلم آویخت ودستان گرمت
 
 درهای جدایی را درهم کوبید وصد واژه ی پر مهر
 
از لبانت جاری شد

تو مثل هیچ کس مهربان بودی

تو مثل هیچ کس خندان بودی

تو مثل هیچ کس اما مثل همیشه زیبا بودی

من وتو باز هم دستانمان در دست هم بود

وباز هم با گام های بلندمان سنگ فرش های خیابان
 
را می پیمودیم ومثل همیشه مقصدمان نامعلوم بود
 
نمی دانم ؟.........نمی دانم می شود که ما
 
همیشه در کنار هم باشیم

وتو با وجود گرمت به کالبد یخ زده ام گرما ببخشی

ومرا اسیر نگاه جادویی ات کنی
 
ویار همیشگی من باشی
 
ای کاش هیچ وقت این شب به صبح نرسد

تا من بیشتر از تو
تورا ببینم
|+| نوشته شده توسط علی رضا در دوشنبه یکم بهمن 1386 و ساعت 22:51 |

روزی خداوند تصمیم
روزی خداوند تصمیم می گیرد که بیاید روی زمین تا ببیند بندگانش چه می گویند و چه می کنند. سوار بر سفینه خود شد و آمد بر زمین تا رسید به بیابانی که اسب سواری گله گاو بزرگی را به چرا برده بود و سخت در تلاش بود که مواظب تمام گاوهایش باشد. خداوند از آن سوارپرسید بنده من تو کیستی و اینجا کجاست؟ سوار گفت اینجا امریکاست و من یک گله دارهستم که برای تامین زندگی ام این همه گاو را به تنهائی به چرا آورده ام. خداوند گفت بنده من؛ من خدای تو ام اگر آرزویی داری بگو تا برایت برآورده کنم تنها همین یک بار است که چنین فرصتی را به تو می دهم. گله دار گفت ای خدای من آرزو دارم که پول دار شوم، یک رنچ و مزرعه بزرگ داشته باشم با ده هزار راس گاو و گوسفند وهزاران اسب؛ دلم می خواهد چند اتوموبیل لیموزین بزرگ داشته باشم، بتوانم کار کنم و هرروز زندگی ام را بزرگتر کنم و با خانواده ام خوشبخت زندگی کنم. خداوند گفت می بینم که مرد زحمت کش و با انگیزه ای هستی بنابراین آرزویت را بر آورده می کنم. خدواند آنچه را که گله دار در آرزویش بود به او داد و سوار بر سفینه اش شد و به سفر خود ادامه داد.
.
************ *****
.
رفت و رفت تا رسید به شهری بزرگ. در میخانه ای مردی مست با جامی شراب و غرق در خیال خود نشسته بود. خداوند به او گفت بنده من اینجا کجاست؟ تو چرا انقدر مغموم نشسته ای ، تو را چه می شود؟ او لبخندی زد و گفت خدای من اینجا عروس شهرهای جهان، پاریس است و من هم عاشقی هستم که مست و خراب عشق و شرابم و به تنهائی خود می گریم. خداوند گفت ای عاشق دلخسته بگو چه آرزویی داری بلکه بر آورده اش کنم. عاشق پاریسی گفت ای خداواندا مرا به وصال عشقم برسان اما در عین حال به من لذت زندگی اعطا کن. دلم می خواهد زندگی خوبی داشته باشم، خوش باشم و بهترین شراب را بنوشم و موسیقی را گوش دهم و بهترین غذاها را بخورم و خلاصه در کنار معشوقم از زندگی ام نهایت لذت را ببرم. خداوند به بنده عاشق پیشه اش وصال عشق و زندگی خوشی را عطا کرد و رفت.
.
************ *****
.
مدتها رفت و رفت... تا رسید به بیابان برهوتی که تنها گاه به گاه کپری در آن به چشم می خورد که در آن ژنده پوشی نشسته و یا خوابیده بود. خداوند فرود آمد و از یکی از کپر نشینان پرسید بنده من اینجا کجاست تو چرا انقدر بدبختی؟ کپر نشین نگاهی کرد و گفت اینجا ایرانه. در ضمن من اصلا هم بدبخت نیستم خیلی هم خوبم و هیچ ناراحتی هم ندارم. خداوند گفت بنده من چه نشسته ای که نمی دانی که چقدر وضعت خراب است. دلم برایت سوخت بگو چه آرزویی داری تا آنرا برآورده کنم. کپر نشین فکری کرد و با غرور گفت نه! من هیچ آرزویی ندارم. همین که هستم خوبم. خداوند دوباره گفت این آخرین فرصت توست اگر خواسته ای داری بگو شاید کمکت کنم. کپرنشین دوباره فکری کرد و ناگهان برقی در چشمانش درخشید و گفت می دانی در واقع برای خودم هیچ آرزویی ندارم. اما یک خواسته دارم که اگرآنرا برآورده اش کنی خیلی خوشحال می شوم. ببین آن طرف؛ چند فرسخی اینجا یک کپرنشین دیگری هست که در چادرش یک بز نگاه می دارد و با آن بزش خیلی خوش است اگر می خواهی برای من کاری کنی لطفا بز او را بکش
|+| نوشته شده توسط علی رضا در دوشنبه یکم بهمن 1386 و ساعت 22:42 |

بعضی وقتا مثل بارون بعضی وقتا یه کویرم
بعضی وقتا مثل بارون بعضی وقتا یه کویرم
من رهاتر از غبارم من به زنجیر اسیرم
نه طلوعی گرم و شادم نه غروبی سرد و خاموش
کاش بدونم که چی هستم بودنم شده فراموش
این لحظه هام درگیر و خستن
نه تو راهن نه نشستن
پی موندنم میپرسن
تا به کی دست و پا بستن
دیگه وقت انتخابه دیگه از دورویی سیرم
شیر و خط تو سرنوشته
یا میمونم یا میمیرم
یا فقط رومی رومی یا فقط زنگی زنگی
یا میشم سهم دل تو یا نصیب گور سنگی
واسه پایان سکوتم این ترانه رو میخونم
زندگیمو تو میسازی
کاش بخوای زنده بمونم
 
یه شعله شکسته یه شمع رو به بادم
 
خسته از این زمونه فریاد گریه دارم
شده فضای سینه سیه چو روزگارم
از همه دل بریدم دل به کسی ندادم
                 *******
عاشق شدم به چشمات دادم دل و به رویات
رفتی و پا گذاشتی به سادگی رو حرفات
با یاد تو همیشه عمرم تموم نمی شه
                *******
تموم زندگیمو به چشمای تو دادم
عمری به پات نشستم دل به کسی ندادم
منتظرم که روزی تو باشی در کنارم
|+| نوشته شده توسط علی رضا در شنبه بیست و نهم دی 1386 و ساعت 21:38 |

تنها ترين تنها منم

تنها ترين تنها منم
سرگشته و رسوا منم
آه اي فلك اي آسمان
تا كي ستم بر عاشقان
بشنو تو فرياد مرا
آه اي خداي مهربان
عشق تو خوابي بود و بس
نقش سرابي بود و بس
اين آمدن اين رفتنم
رنج و عذابي بود و بس
اي فلك بازي چرخ تو نازم
بي گمان آمدم تا كه ببازم
اي دريغا كه شد دو چشم سياهي
قبله گاه من و روي نمازم
تو اي ساغر هستي، به كامم ننشستي
.ندانم كه چه بودي ندانم كه چه هستي

|+| نوشته شده توسط علی رضا در شنبه بیست و نهم دی 1386 و ساعت 11:8 |

بدی های من چه هستند
 بدی های من چه هستند
جز شرم و عجز خوبی های من
از بیان کردن
جز ناله اسارت خوبی های من
در این دنیا تا چشم کار می کند
دیوار است، دیوار است و دیوار است
و جیره بندی آفتاب است
و قحطی فرصت است
و ترس است
و خفگی است
و حقارت است
|+| نوشته شده توسط علی رضا در شنبه بیست و نهم دی 1386 و ساعت 11:3 |

منو نترسون !
 

منو نترسون !

 

به من از روزهاي كوتاه ، شباي سرد زمستون
زوزه ی سگ هاي ويلون ، شب خلوت خيابون
زير سقفاي شكسته ، رگ تند باد و بارون
گنجه هاي پر ز هيچی ، حسرت يه لقمه ی نون
بگو بگو با همیم ، ولي از دوريت نگو
منو نترسون
منو نترسون !

 

***
به من از سرفه ی برگا ، سينه ی زخمي پاييز
ترس گنجشكاي عاشق ، از مترسك هاي جاليز
سر موندن و نرفتن ، بوته با گلاش گلاويز
پٍُر پَرهاي شكسته ست ، قفساي زرد پاييز
بگو بگو با همیم ، ولي از دوريت نگو
منو نترسون
منو نترسون !

 

***

به من از دستاي تب دار ، لباي تناسه بسته
روی ریگ داغ دویدن ، با پای زخمی و خسته
ديدن مردي كه زير سايه ی خودش نشسته
با همه آوارگي هاش ، دل به موندن تو بسته
بگو بگو با همیم ، ولي از دوريت نگو
منو نترسون
منو نترسون !

 

***


كسي كه مي پندارد
تمامی ميوه ها زماني مي رسند ،
كه توت فرنگي از انگور هيچ نمي داند !!!

|+| نوشته شده توسط علی رضا در جمعه بیست و هشتم دی 1386 و ساعت 8:16 |

زن و مرد

زن و مرد

زن یعنی نـاز ... مرد یعنی نیــاز ...

مرد یعنی غرور، زن یعنی شکست غرور ... مرد یعنی باید ، زن یعنی شاید ...

مرد یعنی آری،زن یعنی گاهی...مرد یعنی حتما ، زن یعنی هرگز ...

مرد یعنی اصرار ، زن یعنی انکار ... مرد یعنی بودن ، زن یعنی فنا ...

مرد یعنی دیدن ، زن یعنی چشم فرو بستن ...

مرد یعنی دم، زن یعنی باز دم...

مرد یعنی منطق ،زن یعنی احساس...

مرد یعنی حکومت ،زن یعنی اطاعت ...

مرد یعنی سخاوت ،زن یعنی صداقت...

مرد یعنی رهایی،زن یعنی تسلیم ...

مرد یعنی شرافت،زن یعنی نجابت... مرد یعنی نهایت ،زن یعنی بدایت...

مرد یعنی خشونت ،زن یعنی لطافت... مرد یعنی غیرت ، زن یعنی عزت ...

مرد یعنی من،زن یعنی ما... مرد یعنی صلابت،زن یعنی قداست ..


مرد یعنی  پیمودن ، زن یعنی صبوری...مرد یعنی اکنون،زن یعنی فردا...

مرد یعنی ساختن ،زن یعنی سوختن...مرد یعنی رهبر،زن یعنی راهبر ...

مرد یعنی دلدار ،زن یعنی دلداده... مرد یعنی خواستن ،زن یعنی کاستن .

مرد یعنی ربودن،زن یعنی کشش ...مرد یعنی بیارام ،زن یعنی بیاسای...

مرد یعنی یک جرعه هوس،زن یعنی جام لبریز نفس...

مرد یعنی شوهر ،زن یعنی همسر ..

مرد یعنی سالار ، زن یعنی ره سپرده به دامان یار...


مرد یعنی نیمی از وجود ، زن یعنی نیمه دیگر ...

مرد یعنی پدر ، زن یعنی مادر ...

و اما با اینهمه معانی بی انتهای دشت آشنایی ،

مرد یعنی انسان یعنی دریای احساس یعنی دوست داشتن جاودانه

 یعنی تکیه گاه وجود یعنی آرامترین خلقت ..

و زن یعنی آرامگاه خلقت یعنی از سر تا پای ایثار

و مرد یعنی واژه ی غیرت و مردانگی یعنی هستن ..شدن و گشتن

و زن یعنی مهر و وفای بی کرانه یعنی انس و صفای خالصانه

 یعنی امید بخش روزهای آینده یعنی همراه و همدم تنهایی ها و غربت

و همسفر راه پررمزو راز زندگی و در یک کلام مرد یعنی پدر برای آنکه در باغ

عشق و وفا و صفایش در دامانت خواهد بالید

و مرد یعنی تنها یک واژه و آنهم مرد ...

و زن یعنی تنها یک واژه و آنهم عشـق ...

|+| نوشته شده توسط علی رضا در جمعه بیست و هشتم دی 1386 و ساعت 8:11 |

هيچ و باد . . .
هيچ و باد . . .
 
 هيچ و باد است جهان؟
                         گفتي و باور كردي!؟
كاش، يك روز، به اندازه «هيچ»
غم بيهوده نمي‌خوردي
كاش، يك لحظه، به سرمستي باد 
شاد و آزاد به سر مي‌بردي!
 
      "فریدون مشیری"
 
|+| نوشته شده توسط علی رضا در جمعه بیست و هشتم دی 1386 و ساعت 8:8 |

حسرت پرواز
حسرت پرواز                                                                                           
دیری‌است از خود، از خدا، از خلق دورم
با این‌همه در عین بی‌تابی صبورم
پیچیده در شاخ درختان، چون گوزنی
سرشاخه‌های پیچ‌درپیچ غرورم
هر سوی سرگردان و حیران در هوایت
نیلوفرانه پیچكی بی‌تاب نورم
بادا بیفتد سایه‌ی برگی به پایت
باری، به روزی روزگاری از عبورم
از روی یكرنگی شب و روزم یكی شد
همرنگ بختم تیره رختِ سوگ و سورم
خط می‌خورد در دفتر ایام، نامم
فرقی ندارد بی‌تو غیبت یا حضورم
در حسرت پرواز با مرغابیانم
چون سنگ‌پشتی پیر در لاكم صبورم
آخر دلم با سربلندی می‌گذارد
سنگ تمام عشق را بر خاك گورم
"قیصر امین پور"
|+| نوشته شده توسط علی رضا در جمعه بیست و هشتم دی 1386 و ساعت 8:3 |

صدای چک چک اشکهایت را از پشت دیوار زمان می شنوم
صدای چک چک اشکهایت را از پشت دیوار زمان می شنوم و می شنوم که چه معصومانه در کنج سکوت شب ‌، برای ستاره ها ساز دلتنگی می زنی و من می شنوم می شنوم هیاهوی زمانه را که تو را از پریدن و پرکشیدن باز می دارد آه ، ای شکوه بی پایان ای طنین شور انگیر من می شنوم به آسمان بگو که من می شکنم ! هر آنچه تو را شکسته و می شنوم هر آنچه در سکوت تو نهفته
 
 
  
 
ترا افسون چشمانم ز ره برده ست و میدانم
چرا بیهوده می گویی دل چون آهنی دارم
نمیدانی نمیدانی که من جز چشم افسونگر
در این جام لبانم باده مرد افکنی دارم
چرا بیهوده میکوشی که بگریزی ز آغوشم
از این سوزنده تر هرگز نخواهی یافت آغوشی
نمیترسی نمیترسی نمیترسی که بنویسند نامت را
به سنگ تیره گوری شب غمنک خاموشی
بیا دنیا نمی ارزد به این پرهیز و این دوری
فدای لحظه ای شادی کن این رویای هستی را
لبت را بر لبم بگذار کز این ساغر پر می
چنان مستت کنم تا خود بدانی قدر مستی را
ترا افسون چشمانم ز ره برده است و میدانم
که سر تا پا به سوز خواهشی بیمار میسوزی
دروغ است این اگر پس آن دو چشم راز گویت را
چرا هر لحظه بر چشم من دیوانه می دوزی
|+| نوشته شده توسط علی رضا در سه شنبه بیستم آذر 1386 و ساعت 8:52 |

تقدیم به کسانی که قلب کوچکشان همیشه دریایی ست
تقدیم به کسانی که قلب کوچکشان همیشه دریایی ست
 
دروغ ..
 
چه کسی می گوید (( زندگی رسم خوشایندی است )) ؟
بی گمان هیچ ندیده ز رنج مردمان
شاخه هايی بی برگ
خانه ای بی سامان
واقعيت اين است:
زندگی رسم دردناکی است
بايد آموخت به رنج


زندگی همچون پنجره ای است
پنجره ای که رو به سياهی باز است
شيشه هايش تاريک
و در آن سوی پنجره
منظره ای است
منظره ای از جنس تخته سياه
چه کسی می گويد (( زندگی رسم خوشايندی است )) ؟


زندگی همچون خزانی ست بی پايان
روشنی اش کوتاه
آفتابش کم فروغ
می توان خورشيد را بر لبه ديوار ديد
که به گلدان پژمرده روی ديوار
گرمايی نمی بخشد
درختان کنار جاده
در حسرت يک برگ سبز
چشم به راه بهار می ميرند
اين خزان را اميد بهاری نيست
چه کسی می گويد (( زندگی رسم خوشايندی است )) ؟


(( زندگی چيزی نيست که لب طاقچه عادت
از ياد من و تو برود ))
آری ! درد را نمی توان از ياد برد
آدمی هر روز در حسرت يک روز بی رنج
رويایی است شيرين
که برايش تعبيری نيست
روزها از پی هم می گذرند
چه رنج بی پايانی است
اين روزهای سرد و تاريک عمر
چه نادان است کسی که عاشق دنياست...
پرده هايی رنگی بر ديوار اين ويرانه آويخته
و گمان می دارد که چه سبز است اينجا


چه کسی می گويد (( زندگی رسم خوشايندی است )) ؟
خانه اش ويران باد
واقعيت اين است :
زندگی رسم دردناکی است
بايد آموخت به رنج ...
آرزومند آرزوهایتان
تنها ترین تنها
|+| نوشته شده توسط علی رضا در دوشنبه هفتم آبان 1386 و ساعت 12:39 |

شعري براي تو

شعري براي تو

در

كدامين لايه روياهايم خفته اي
كدامين نقش را داري كه اينچنين بر دلم نشسته اي
با آن درون شگفت انگيزت ...
و آه ...
هم اكنون
در آغوش كدام سعادت خفته اي
كه من اينچنين مفلسانه تو را ندارم
تو در كدام كوچه ، در كدام نقطه ،دركدام نوشته ، در كدام حضور
كه من عاجزانه نمي يابمت !
تو در كدام مكتب آموخته اي كه اينچنين ويرانم كني
نباشي و سراپا عصيانم كني
راست بگو
چند بار دوستت دارم را نيرنگ كرده اي ؟
چند بار به آسمان برده اي و انداخته اي ؟
چند بار عشق مزمزه كرده و هوس تف كرده اي ؟
آي آشناي دير آشنا
راست بگو
راست...
براي يك بارهم كه شده ...

|+| نوشته شده توسط علی رضا در دوشنبه هفتم آبان 1386 و ساعت 12:35 |

عصیان خدا

عصیان خدا

گر خدا بودم ملائک را شبی فریاد می کردم

سکه خورشید را در کوره ظلمت رها سازند
 
خادمان باغ دنیا را ز روی خشم می گفتم

برگ زرد ماه را از شاخه شبها جدا سازند
 
نیمه شب در پرده های بارگاه کبریای خویش
 
پنجه خشم خروشانم جهان را زیر و رو می ریخت
 
دستهای خسته ام بعد از هزاران سال خاموشی
 
کوهها را در دهان باز دریا ها فرو می ریخت
 
می گشودم بند از پای هزاران اختر تبدار
 
میفشاندم خون آتش در رگ خاموش جنگلها
 
 می دریدم پرده های دود را تا در خروش باد
 
دختر آتش برقصد مست در آغوش جنگلها
 
می دمیدم در نی افسوني  باد شبانگاهی
 
تا ز بستر رودها چون مارهای تشنه برخیزند
 
خسته از عمری بروی سینه ای مرطوب لغزیدن
 
در دل مرداب تار آسمان شب فرو ریزند
 
بادها را نرم میگفتم که بر شط تب دار
 
 زورق سرمست عطر سرخ گلها را روان سازند
 
گورها را می گشودم تا هزاران روح سرگردان
 
بار دیگر در حصار جسمها خود را نهان سازند
 
گر خدا بودم ملائک را شبی فریاد می کردم
 
آب کوثر را درون کوزه دوزخ بجوشانند
 
مشعل سوزنده در کف گله پرهیزکاران را
 
از چراگاه بهشت سبزتر دامن برون رانند
 
خسته از زهد خدایی نیمه شب در بستر ابلیس
 
در سراشیب خطایی تازه  می جستم پناهی را
 
می گزیدم در بهای تاج زرین خداوندی
 
لذت تاریک و درد آلود آغوش گناهی را
 
فروغ فرخزاد

 

|+| نوشته شده توسط علی رضا در چهارشنبه بیست و پنجم مهر 1386 و ساعت 14:23 |

تقديم به كساني كه قلب كوچكشان هميشه دريايي ست
تقديم به كساني كه قلب كوچكشان هميشه دريايي ست
 
 
 
 
كاشكي در كوچه هاي كودكي گم مي شدم
هم صداي قاصدكهاي تكلم مي شدم
 
مي نشستم زير آواز سپيد چلچله
بار ديگر خيس باران ترنم مي شدم
 
زندگي را مي دويدم تا فراسوي اميد
تا كه در چشم تماشا يك توهم مي شدم
 
آرزو مي چيدم از رنگين كمان شاپرك
ناگهان در جنگل پروانه ها گم مي شدم
 
مي تكاندم غم غبار اشك را از چشم دل
مهربان هم بازي عشق و تبسم مي شدم
 
كوچ مي كردم از اين تنهايي خاكستري
بي ريا همسايه لبخند مردم مي شدم
 
كودكي آن سوي حسرت چشم در راه من است
كاشكي در كوچه هاي كودكي گم مي شدم
|+| نوشته شده توسط علی رضا در یکشنبه پانزدهم مهر 1386 و ساعت 11:21 |

ثانيه ها از پس ثانيه ها در تاريكي مطلق بي صدا وآرام مي آيد
ثانيه ها از پس ثانيه ها در تاريكي مطلق بي صدا وآرام مي آيد.
امشب ميهمانيست ميهماني ثانيه ها در خانه ي تاريكي ها و من در ميان تاريكي ها به دنبال گمشده ام مي گردم اما گويي من جزئي از خود را گم كرده ام !
هيچ سوسوي از نور نيست !
..... من تماميتم را گم كرده ام .....
لحظه ها مرا ازخود دور مي سازد و به ميهماني بادبادك هاي كاغذي مي برد ........ رو به اوج ........ !!!
اوج ميگيرم روي طاق آبي آبي دور از سفره ي سياه آسمان !!
اوجي از جنس توهم !!!
بي اختيار دستي به ستاره هاي اطلسي خيالم مي كشم وچشمان بسته ام را راهي جاده ي خواب هاي شيرين كودكي مي كنم.
من در جهالت به اوج خود رسيده ام !!!
|+| نوشته شده توسط علی رضا در یکشنبه پانزدهم مهر 1386 و ساعت 11:20 |

وقتی که تو دل سنگت پر از رنگ و ریاست

    http://sweetscentoflove.blogfa.com/
http://sweetscentoflove.blogfa.com/وقتی که تو دل سنگت پر از رنگ و ریاست
وقتی که ساز صداقتت همیشه بی صداستhttp://sweetscentoflove.blogfa.com/
http://sweetscentoflove.blogfa.com/وقتی یک بار نشد تا سر حرفات بمونی
نتونستی قدر عشق بی ریا رو بدونیhttp://sweetscentoflove.blogfa.com/
http://sweetscentoflove.blogfa.com/نمی تونم ، نمی خوام که با تو هم صدا بشم
من به خاطر خودت از تو باید جدا بشمhttp://sweetscentoflove.blogfa.com/
http://sweetscentoflove.blogfa.com/نمی تونم ، نمی خوام حرفاتو باور بکنم
قصه ی دروغ احساستو از بر بکنمhttp://sweetscentoflove.blogfa.com/
http://sweetscentoflove.blogfa.com/اگه من می خوام برم امروز و تنهات بذارم
واسه اینه که خودت رو به تماشات بذارمhttp://sweetscentoflove.blogfa.com/
http://sweetscentoflove.blogfa.com/ولی من هرگز نخواستم که فراموشت کنم
مثل اسمون بی ستاره خاموشت کنمhttp://sweetscentoflove.blogfa.com/
http://sweetscentoflove.blogfa.com/صدای تیک تیک ساعت میگه وقت رفتنه
لحظه جدایی و خدافظی رو گفتنهhttp://sweetscentoflove.blogfa.com/
|+| نوشته شده توسط علی رضا در یکشنبه پانزدهم مهر 1386 و ساعت 11:14 |

من زيباترين شعرعشق را از چشمان تو می خوانم ....

ز لحظه های افسرده تنهايی می گريزم و در ابتدای خيابان عشق چشمان پر انتظارت را به دستان صميميت می دوزم .

حالا تو آمده ای و تنهايی من از تپش حضور تو شکسته است .
تو آمده ای و با آمدنت آرزوهايم راکه چونان پرنده ای درقفس نااميدی زندانی بودند، پروازداده ای .
ای آزاده بهارآلود!
من زيباترين شعرعشق را از چشمان تو می خوانم ....
آمدنت بهانه ای شد برای اينکه مرواريد های کوچک اشکم را چون دسته گلی برای تو بريزم و
نامت را در غزل های سبزم جاری کنم .
ای زيباترين شعر عشق باآمدنت بهار می رويد و
فصل زيبای گل به شکوه عظمتت سجده می کند
|+| نوشته شده توسط علی رضا در یکشنبه پانزدهم مهر 1386 و ساعت 11:7 |

Powered By BLOGFA - This Template Designd By alireza